به اومي‌گويند "شهيد عطري"

ميخواهم شماراباشهيدي آشنا كنم كه از مزارش بوي گلاب مي آيد
به اومي‌گويند "شهيد عطري"



۱-تهران شقايقهاي پرپري رادر جنوب خود (بهشت زهراء)دردل خاك ميهمان دارد كه هر مسافري رابه ياد حماسه هاي جاودانشان مياندازد.رايحه دلپذ ير و مشام نواز معطري كه از خاك شهيد سيد احمد پلارك كه پاياني ندارد نظر همگان را به خود جلب ميكند
كساني كه زياد بهشت زهرا مي‌روند، به او مي‌گويند شهيد عطري. خيلي‌ها سر مزار شهيد سيد احمد پلارك نذر و نياز مي‌كنند و از خداي او حاجت و شفاعت مي‌خواهند.
او معجزه خداوند است.
۲-از سنگ قبرش هميشه عطر ترشح مي‌كند، هميشه نمناك است و هم بوي گلاب و گلهاي معطر دارد.هيچ وقت روز سر مزار شهيد سيد احمد پلارك خالي نيست هميشه ميهمان دارد

۳-* مادرش اينطور نقل كرده كه پسرش در مدت عمرش سه كار را هرگز ترك نكرده:

(1) نماز شب

** در 13 سالگي تا به هنگام شهادت 23 سالگي نماز شبش ترك نگرديده بود. شبهاي بسياري سر بر سجده عبادت با خداي خود نجوا مي كرد و اشك مي ريخت...



(2)غسل روز جمعه
(3)زيارت عاشوراي هر صبح
(4)ذكر 100صلوات در هرروز و100 بار لعن بني اميه

اشكهاي شهيد سيد احمد پلارك امروز رايحه معطري است كه انسانها را تسليم محض اراده و قدرت آفريدگارش ميكند.

سيد احمد پلارك

 

فرزند سيد عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبريزي است. در سال66عمليات كربلاي 8در شلمچه به شهادت رسيد.


در 6سالگي پدر را از دست داد و چون تك پسر خانواده بود علاوه بر تحصيل، بار مسئوليت خانواده نيز بر عهده او افتاد و تن به كار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج ياري دهد.


او در خيابان ايران ميدان شهدا و در محله‌اي مذهبي زندگي مي‌كرد. مسجد حاج آقا ضياء آبادي (علي بن موسي الرضا(ع) ) مأمن هميشگي‌اش بود. اگر چه او از بچگي نمي‌شناختم اما از سال 63رفاقتمان شديدتر شد.


وي دائماً به منطقه مي‌رفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزديك همراهيش نمودم. او فرمانده آ ر پي چي زنهان گردان عمار در لشكر 27 حضرت رسول (ص) بود. احمد مثل خيلي از شهداي ديگه بود. به مادرش احترام مي‌گذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترك نمي‌شد.

هميشه غسل جمعه مي‌كرد. سوره‌ي واقعه رو مي خوند و... اما اين كه چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم كه سنگش رو عوض كردن باز هم خيلي از نيمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر مي‌كند به نظر من يه دليلي داره...


سيد احمد يه مادر داره كه هنوزم زنده است. خدا حفظش كند. خيلي مؤمنه واهل دله. معروف بود كه تو قنوت نماز از لباش آبي مي‌ريخت كه معطر بود.


بعضي از زن‌ها مي‌گفتند ما با چشم خودمون اين مسئله رو ديديم. امّا يه عده اونقدر با طعنه و كنايه‌ها شون پيرزن رو اذيت كردن كه بنده‌ي خدا گوشه‌نشين شده ...


فكر مي‌كنم خدا خواست با خوشبو كردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده ... تازه خيلي‌ها هم از احمد حاجت مي‌گيرن.


مختصري از مناجات‌هاي شهيد سيد احمد پلارك


خداي را كه ما را به دين خود هدايت نمود و اگر ما را هدايت نمي‌كرد، ما هدايت نمي‌شديم. السلام عليك يا ثارالله،‌ اي چراغ هدايت و اي كشتي نجات، اي رهبر آزادگان، اي آموزگار شهادت بر حرّان. اي كه زنده كردي اسلام را با خونت و با خون انصار و اصحاب با وفايت، اي كه اسلام را تا ابد پايدار و بيمه كردي.

آقا جانم، وقتي كه ما به جبهه مي‌رويم به اين نيت مي‌رويم كه انتقام آن سيلي كه آن نامردان بر روي مادر شيعيان زده، براي انتقام آن بازوي ورم كرده مي‌رويم، براي گرفتن انتقام آن سينة سوراخ شده مي‌رويم. سخت است شنيدن اين مصيبت‌ها.

خدايا، به ما نيرويي و تواني عنايت كن تا بتوانيم براي ياري دينت بكار ببنديم. خدايا با توفيق اطاعت و فرمانبرداري به اين رهبر و انقلاب عنايت فرما. خدايا توفيق شناخت خودت، آن طور كه شهدا شناختند به ما عطا بفرما و شهدا را از ما راضي بفرما و ما را به آنها ملحق بفرما.

خدايا عملي ندارم كه بخواهم به آن ببالم، جز معصيت چيزي ندارم والله اگر تو كمك نمي‌كردي و تو ياريم نمي‌كردي به اينجا نمي‌آمدم و اگر تو ستّارالعيوبي را برمي‌داشتي، مي‌دانم كه هيچكدام از مردم پيش من نمي‌آمدند هيچ، بلكه از من فرار مي‌كردند، حتي پدر و مادرم. خدايا به كرمت و مهربانيت ببخش آن گناهاني كه مانع از رسيدن بنده به تو مي‌شود. الهي العفو.


همسفر آفتاب

 

شهيد سيد احمد پلارك در يكي از پايگاه هاي زمان جنگ ، به عنوان يك سرباز معمولي كار ميكرد . او هميشه مشغول نظافت توالت هاي آن پايگاه بوده و هميشه بوي بدي بدن او را فرا ميگرفت . تا اينكه در يك حمله هوايي هنگامي كه او در حال نظافت بوده ، موشكي به آنجا برخورد ميكند و او شهيد و در زير آوار مدفون ميشود .

بعد از بمب باران ، هنگامي كه امداد گران در حال جمع آوري زخمي ها و شهيدان بودند ، متوجه ميشوند كه بوي شديد گلابي از زير آوار مي آيد .

وقتي آوار را كنار ميزدند با پيكر پاك اين شهيد روبرو ميشوند كه غرق در بوي گلاب بود .

هنگامي كه پيكر آن شهيد را در بهشت زهرا تهران ، در قطعه 26 به خاك ميسپارند ، هميشه بوي گلاب تا چند متر اطراف مزار اين شهيد احساس ميشود و نيز سنگ قبر اين شهيد هميشه نمناك ميباشد بطوريكه اگر سنگ قبر شهيد پلارك رو خشك كنيد ، از اونطرف سنگ خيس ميشه و گلاب ازش بيرون مياد.

مي گويند شهيد پلارك مثل يكي از سربازان پيامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسيل الملائكه " بوده است ." غسيل الملائكه " به كسي مي گويند كه ملائكه غسلش داده‌ باشند . در تاريخ اسلام آمده كه حنظله غسيل الملائكه كه از ياران جوان پيامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج مي كند و در حجله مي خوابد . فردا صبح ، زماني كه لشكر اسلام به سمت احد حركت مي ‌كرد ، براي رسيدن به سپاه بسيار عجله كرد و بنابراين نرسيد كه غسل كند . او در اين جنگ شهيد شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتي غسل دادند . پيكر او بوي عطر گرفته بود كه بعد پيامبر بالاي پيكر او آمد و از اين واقعه خبر داد . حالا گفته مي شود شهيد احمد پلارك عزيز هم اينچنين است و براي همين است كه هميشه قبر او خوشبو و عطرآگين است .

وصيت نامه شهيد پلارك

بسم ا... الرحمن الرحيم

سـتايش خداي را كه ما را به دين خود هدايت نـمود و اگر مـا را هـــدايت نمي كردما هـدايت نمي شــديم السلام عليك يا ثارا... اي چراغ هدايت و كشتي نجات ، اي رهبر آزادگان ، اي آموزگار شهادت بر حران اي كه زنـــده كردي اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفايت اي كه اسلام را تا ابــــد پايدار و بيمـه كرديد .

يا حسين(ع) دخيلم آقا جانم وقتي كه ما به جبهه مي رويم به اين نيت مي رويم كه انتقام آن سيلي كه آن نامردان برروي مادر شيعيان زده براي انتقام آن بازوي ورم كرده و گرفتن انتقام آن سينه ســــوراخ شده مي رويم . سخت است شنيدن اين مصيبتها خدايا به ما نيرويي و تواني عنايت كـن تا بتوانيم بـراي يـاري دينت بكار ببنديم . خدايا به ما توفيق اطاعت و فــرمانبرداري به اين رهبر و انقـــلاب عنايت بفرما . خـــــدايا توفيق شناخت خودت آنطور كه شـــــهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـي بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .خدايا عملي ندارم كه بخواهم به آن ببالم ، جز معصيت چيزي ندارم و ا... اگر تو كمك نمي كردي و تو ياريم نمي كردي به اينجا نمي آمدم و اگر تو ستــارالعــيوبي را بر مي داشــتي ميدانم كـه هيچ كدام از مردم پيش من نمي آمدند ، هيچ بلكه از من فرار مي كردند حتي پدر و مادرم . خدايا به رمت و مهربانيت ببخش آن گناهانيكه مانع از رسيدن بنده به تو مي شود . الهي عفو...

بر روي قبرم فقط و فقط بنويسيد ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم )

كه ميدانم بر سر قبرم مي آيد .

ظهر عاشورا 24/6/1365

سيد احمد پلارك

 

 مروري بر يادداشت‌هاي دانشجوي شهيد سيد محمد شكري

در طول مسير، گلوله‌هاي تير دوشكا از بين ستون مي‌گذشتند. خمپاره‌ها گاه گاه در حوالي ستون اصابت مي‌كردند. «شهيد سيد احمد پلارك» و «شهيد مرتضي چيتگري»، در حوالي و ابتداي ستون حركت مي‌كردند. در بين راه خمپاره‌اي به ستون اصابت كرده و تعدادي از بچه‌هاي شهيد و مجروح شدند.
از چند خاكريز گذشته و نهايتاً به يك سيل‌بند ديگر رسيديم كه مي‌بايست در همان جا پدافند مي‌كرديم. در سمت راست، لشكر 25 كربلا سيل‌بند را محافظت مي‌كرد و در سمت چپ نيز گردان مالك قرار داشت.
از پهلوي سمت راست چند دوشكاچي بچه‌هاي ما را هدف قرار داده بودند و مرتب تيراندازي مي‌كردند. قبل از سپيده صبح بايد آن‌ها را خاموش مي‌كرديم، و گرنه مزاحمت زيادي ايجاد مي‌كردند.
شروع به كندن سنگر كرديم. من و «عباس بيات» و «حسين جهانديده» سنگر مشتركي ساختيم، هوا روشن شده بود و دوشكاها هنوز بچه‌ها را هدف قرار مي‌دادند. مقدار مهماتي كه همراه داشتيم خيلي كم بود و در مصرف آن‌جا صرف‌جويي مي‌كرديم، با گذشت زمان فشار بر ما شديدتر مي‌شد. نيروها زخمي و يا شهيد مي‌شدند. قبل از ساعت 10 صبح بود كه عراق پاتك محدودي را انجام داد، اما با آتش بچه‌ها مجبور به عقب‌نشيني شد. يك تانك عراقي خودش را تا 50متري سيل‌بند رسانده بود و ما متوجه نشده بوديم. دو- سه خدمه آن از ترس جان، خودشان را پرت كردند بيرون. «شهيد سيد احمد پلارك» نارنجكي برداشت و با قامتي استوار به آن طرف سيل‌بند رفته، آن را به طرف تانك عراقي پرتاب كرد و سالم برگشت. هر چه به ظهر نزديك مي‌شديم، آتش خمپاره شديدتر مي‌شد و همچنان زخمي و شهيد مي‌گرفت. «سيد مصطفي رعيت» از ناحيه شكم زخمي شد. براي پانسمان كه رفتم، «حميد فرخ نظر» را ديدم، بعد از مدتي «شهيد مرتضي چيتگري» نيز از ناحيه شانه زخمي شد «شهيد عبدالعلي هوشيار» هم از ناحيه شانه زخم خورد. به تدريج بر تعداد زخمي‌هاي ما اضافه مي‌شد. كسي نبود كه آن‌ها را به عقب منتقل كند. از «سيد مرتضي مدني» هم هيچ خبري نداشتم كه چه حال و روزي دارد.
ساعت از 11 گذشته بود كه دو تانك در پشت سرما ظاهر شدند. معلوم نبود، خودي هستند يا بيگانه موضع گرفته بودند. وقتي به طرف آن‌ها شليك شد يكيشان فرار كرد. متوجه شديم كه تانك‌ها، عراقي بوده و در نظر داشتند ما را محاصره كنند. سه هلي‌كوپتر عراقي هم بدون هيچ مانعي، به راحتي بر بالاي سر بچه‌ها پرسه مي‌زدند. هيچ عامل باز دارنده‌اي عليه آن‌ها نداشتيم.
«حميد حسينيان» هم شهيد شد.
جبهه سمت راست كه در اختيار لشكر 25كربلا بود، به علت ته كشيدن مهمات عقب مي‌نشيند و پهلوي ما خالي مي‌شود، از اين رو عراقي‌ها جرات كرده و آتش شديدي‌تري را از همان ناحيه به ما تحميل كردند.
حوالي ساعت 12 ظهر بود كه شهيد سيد احمد پلارك مورد اصابت تيردوشكا قرار گرفت و روي زمين افتاد، پس از زخمي شدن شهيد مرتضي چيتگري اداره گروهان به عهده سيد افتاده بود، تير از ناحيه ريه راست وارد و از پشت خارج شده بود. بالاي سرش رفتم، نفسي منقطع داشت. پلك‌هاي چشمش جمع شده بود. زخمش را با گازوازلين بستم و به كمك «عباس بيات» و «سعيدنيا» و «حميد حسني» رفتم مجروحين را در پتو جاي داده حركت داديم. سيل‌بند در چند جا قطع شده بود و در تيررس مستقيم دشمن قرار داشت. آن قسمت‌ها را با نداي ياعلي ياعلي رد كرده و پيش رفتيم. به انتهاي سيل‌بند كه رسيديم، به چند مجروح و شهيدي كه بدنشان تكه تكه شده بود برخورد كرديم. از اين قسمت به بعد، كفي بود، يعني در ديد مستقيم دشمن قرار مي‌گرفتيم. سيد احمد را به بچه‌ها سپردم. قصد بازگشت داشتم كه سيد احمد ممانعت كرد و گفت: «ديگر دير شده.»
فكر كردم از بابت حال خودش مي‌گويد، ولي گفت: «موقع عقب نشينيه، اگر دير بجنبيم ممكنه مجروحين جا بمونن.» قبل از اين «رهبر» نيز مجروح شده بود كه توسط «حسن جهان بور» به عقب برده شد. به كمك عباس و دو- سه تا از بچه‌ها، سيد احمد، سيد رعيت و شكاري را- كه از ناحيه سرزخمي شده بود- حركت داديم. تا مسافتي از راه را از تيررس دشمن در امان بوديم. بين راه براي مدت كوتاهي استراحت كرديم كه كه ناگهان تعداد زيادي از مجروحين و بچه‌هاي ديگر را مشاهده كرديم. محلي كه در آن نفسي تازه كرديم امنيت خودش را از دست داده بود. «هر چه زودتر مي‌بايست بچه‌ها به عقب برمي‌گشتند. چند نفري را هم كه مورد اصابت تير قرار گرفتند با كمك «عبدالله اميني» و «حميد حسني» و «عباس» و «يعقوب‌زاده» و «پلارك» حركت داديم. حالا كاملاً در تيررسي قرار گرفته بوديم... يا زهرا! خودت كمك كن ... ذكر يا زهرا و يا علي وردزبان شده بود. هر چند ده‌متري كه به جلو مي‌رفتيم، ناخواسته نقش زمين مي‌شديم و به خاك مي‌چسبيديم؛ يكي – دو دقيقه استراحت، و باز حركت را از سر مي‌گرفتيم، از يكي- دو خاكريز رد شديم. «حميد حسني» مورد اصابت قرار گرفت و ما را تنها گذاشت، «عبدالله اميني» كه ظاهراً براي كمك به سيد رعيت رفته بود، در فاصله 30متري، در حالي كه به سوي ما برمي‌گشت. مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و متلاشي شد. « يعقوب‌زاده» هم از ناحيه پا زخمي شد. حالا من مانده بودم و عباس و سيد احمد پلارك.
از هر كس كمك مي‌خواستيم، ياراي كمك كردن نداشت. در جلوي روي ما تعداد زيادي از نيروها- زخمي و سالم- به طرف عقب در حال دويدن بودند و گلوله‌هاي دوشكا و خمپاره به طور مرتب به آن‌ها اصابت مي‌كرد. بچه‌ها جلوي چشمانمان مي‌افتادند و ديگر بلند نمي‌شدند.
خدايا! تو خود گواه بودي. مي‌ديدي كه چه بسيار اسماعيل‌ها در مسلخ تو ذبح شدند خدايا! سخت است ديدن قرباني در حال دست و پا زدن. سخت است شاهد بودن و كنار نشستن و از هر كاري و كمكي ناتوان بودن. خدايا! در آخرين لحظات حيات، عزيزانمان ذكر تو را بر دل داشتند خدايا! در آن لحظه و در آن وضع، آيا ملكوتيان و عرشيان قدرت ديدن چنين لحظاتي را داشتند؟ يا ديده بر هم نهاده و روي بر گردانده تا شاهد سوختن اين همه پروانه رنگين پرو بال نباشند. اي شمع! مي‌دانم كه خودت هم سوختي تا سوزاندي، خدايا ترا شكر آنچه را خودت مي‌خواستي نصيبمان كردي.
ديگر براي ما امكان نداشت سيد احمد را با برانكارد حركت دهيم. از او خواستيم كه روي پا بلند شود، ولي اظهار عجز و ناتواني كرد. هر كاري كرديم كه بلند شود، نتوانست. مجبور شديم به مادرش متوسل شديم كه مادرت زهرا(ص) با پهلوي شكسته و بازوي زخمي‌اش براي دفاع از امامت و ولايت از پاي ننشست، تو كه سرباز آن حضرت هستي، از مادرت زهرا(س) خجالت بكش تا شرمنده مادرت نباشي. به غيرتش بر خورد. بلند شد. يك طرف عباس و طرف ديگرش را من گرفتم و شروع به رفتن كرديم. ذكر يا زهرا(س) لحظه‌اي از زبانمان قطع نمي‌شد در آن كفي، جملاتي بر زبان رانديم كه خدا مي‌داند و بس. بهتر است كه بر قلم جاري نسازم، مي‌شكند «رحيم مقدم» نيز ما را راهي مي‌كرد. خون از سينه احمد جاري بود، ولي جاي درنگ و ماندن براي بستن زخم نبود. «محسن ابريشم‌باف» نيز از ناحيه كتف زخمي شده به طرف عقب برمي‌گشت. در پشت سيل‌بند خيلي از بچه‌ها جا مانده بودند «شهيد هوبخت» كه از ناحيه سر و پا زخمي شده بود، «شهيد مجيد صفري» و ديگر عزيزان كه زخمي شده بودند همان جا ماندند شهيد حاج آقا «شيرافكن» با زخمي كه داشت اذان سر داده بود «ملكان»، «سيد مرتضي مدني» و ... برنگشتند، «مصطفي عرب سرخي» نيز از ناحيه شكم زخم برداشته بود و كمك مي‌‌خواست. او هم جا ماند با تمام لطافت و صفايش. آخرين نفري كه خط را ترك كرد «مالك» بود كه سالم خود را به عقب رساند. تا بيمارستان شهيد بقايي همراه سيد بودم و آنجا او را ترك كردم

 روح ايثار
آخرين مسئوليت شهيد پلارك فرمانده دسته بود .در والفجر 8 از ناحيه دست وشكم مجروح شد.اما كمتر كسي مي دانست كه او مجروح شده است. اگر كسي درباره حضورش در جبهه سوال مي كرد.طفره مي رفت و چيزي نمي گفت يك دفعه در جبهه خواستيم از يك رودخانه رد شويم.زمستان بود وهوا به شدت سرد بود شهيد پلارك رو به بقيه كرد وگفت: اگر يكنفر مريض بشه .بهتر از اينه كه همه مريض بشن
يكي يكي بچه ها را به دوش كشيدوبه طرف ديگر رودخانه برد .آخر كار متوجه شلوار او شديم كه يخ زده بود و پاهاش خوني شده بود

همسايه شهيد

قبل از عمليات كربلاي 8 با گردان رفته بويم مشهد.يك روز صبح ديدم سيد احمد از خواب بيدار شده ولي تمام بدنش مي لرزد .گفتم چي شده ؟ گفت:فكر كنم تب ولرز كردم.بعد از يكي دوساعت به من گفت امروز بايد حتما برويم بهشت رضا اتفاقا برنامهآنروز گردان هم بهشت رضا بود از احمد پرسيدم چي شده كه حتما بايد بريم بهشت رضا ؟ او به اضرار من تعريف كرد ديشب خواب يك شيهد را ديدم كه به من گفت تو در بهشت همسايه مني من خيلي تعجب كردم تا بحال اورا نديده بودم گفتم تو كي هستي الان كجايي ؟ گفت در بهشت رضا احمد آنروز آنقدر گشت تا آن شهيد را كه حتي نام او را نمي دانست پيدا كرده و بالاي مزار آن شهيد با او حرفها زد

 

نقل از بستگان شهيد
( كتاب خاطرات شهيد پلارك-قسمت شفاعت)
در قسمت شفاعت اين كتاب به نقل از يكي از آشنايان شهيد سيداحمد پلارك مي خوانيم، شبي شهيد سيداحمد را در خواب ديدم از او خواستم مرا شفاعت كند كه سيداحمد گفت: نمي توانم تو را شفاعت كنم تنها وقتي تو را شفاعت مي كنم كه نماز بخوانيد و به آن توجه و عنايت داشته باشيد، همچنين زبانتان را از غيبت نگه داريد درغير اين صورت هيچ كاري از دست من برنمي آيد.

 آرزوي شهيد پلاك

در شرح حال شهيد بزرگوار سيد احمد پلارك نوشته اند كه اين شهيد بزرگوار همواره در مراسم اعياد و مناسبت هاي اهل بيت(صلوات الله عليهم) كار و كوشش فراوان مي كرد.

هنگامي كه از او سوال مي شد كه نيت و هدفت چيست همواره مي گفت كه آروز دارم كه حضرت زهرا مرا به فرزندي قبول كند..

آري!

او به آرزوي ديرينه خويش رسيد

روحش شاد

 

 

 

تشريف ببريد زيارت كنيد. آنگاه مطمئن باشيد با خلوص بيشتري پرودگار بلند مرتبه را عبادت مي كنيداگر دلتنگ استشمام عطر خوش شهادت ؛
عطر گلاب مزار شهيد پلاركي ؛ بهت آدرس ميدم ؛
اما به شرطي كه قول بدي
سلام منو برسوني
و اگر گونه هات خيس اشگ شد
ودلت لبريز از آرزوي شهادت؛
فقط براي خودت تنها نخواهي ؛
براي من و همه اونهايي كه آرزوي
اين گونه رفتن رو دارند هم دعا كني

اينم آدرس :

 (بهشت زهرا، قطعه 26، رديف 32،
شماره 22، مزار شهيد سيد احمد
پلارك)

 

بهترين كارها سه كار است:
تواضع به هنگام دولت ، عفو هنگام قدرت و بخشش بدون منت
پيامبر اكرم (ص)

نوشته شده توسط سعا | ۱۸ فروردين ۱۳۹۰ ساعت ۰۲:۵۴:۰۲ | آرشيو نظرات (75) :موضوع |